تبليغاتX
بی گناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق

سلام سلام سلام

بعد از یه نبودن شاید خیلی طولانی دوباره اومدم ... دوباره اومدم ... یه کار تکراری که همیشه هممون انجامش میدیم ... یا در حال رفتنیم یا داریم میایم

 

 

امروز نمی دونم حالم خوب بود یا بد ... یعنی همون خاطره ها ... همون احساس تکراری!!! دوباره برام یادآوری شد ...

امروز هم از اون عشق می گم ... اما فکر کنم برای بار آخر باشه که ازش حرف می زنم ... آخه دیگه به آخرش رسیدم

 

2 سال پیش درست همین روز بود که همه چیز تموم شد

همیشه 13 ام هر ماه برام یه اتفاق خیلی بد می افتاد ... اونروز هم مثل هر سیزدهم یه اتفاق افتاد ... یه اتفاق نه چندان خوب

اتفاقی که همه چیزو برای من و اون تموم کرد.

 

 

نمی دونم چرا دیگه دلم نمی خواد در موردش صحبت کنم

 

دوست دارم همین قدر راحت که تا حالا باهاش کنار اومدم ... همین اندازه راحت هم در موردش صحبت کنم اما یه حس بهم می گه تا حالا هر قدر در موردش صحبت کردم کافیه

 

 

دیگه شاید واقعا فراموشش کردم ...

 

دیگه حتی انقدر ارزش نداره که توی وبم ازش حرف بزنم و اون خاطراتو تجدید کنم

 

دلم برای همتون خیلی تنگ می شه ...

اما دیگه وبمو دوست ندارم ... چون از اون آدم زیاد حرف زدم

 

خیلی دوست داشتم بمونم اما ...  راه رفتنی رو باید رفت  . . .  

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 19:0  توسط eli  | 

چند روز پیش

 یه نفر ، یه دوست ، یه مهربون بهم گفت آدم بی احساسیم ... گفت بی عاطفه ام ... ... ...

 خیلی برام جالب بود

دوست داشتم بهش بگم چرا اینطوری ام . . .

 اما اون پاک تر از اینا بود که من براش ماجرای اون عشقو بگم ...

اون عشقی که هیچ وقت فراموشش نمی کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 0:12  توسط eli  | 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 0:31  توسط eli  | 

سلااااااااااااااااام

چطورین؟؟

تو این مدت که من نبودم شیطونی که نکردید؟؟

 

امروز حالم خیلی خوب نیس ... اما از اون وقتا خیلی بهترم

 

تو این چند وقت که نبودم خیلی دلم برای وبلاگم و دوستام تنگیده بود . . . اما اگه بدونید تو این مدت چقدر سرم شلوغ بود ، همه ی کارام ریخته بود به هم . . . اصلا" کل برنامه هام قاطی پاطی شده بود

. . . توی پست قبلی گفته بودم که پاکه پاک شدم از اون عشق مسخره ! ! ! مگه نه  ؟ ؟ ؟

حالا هم اومدم بگم چه مزه ای داره این آزادی ... شاید باورتون نشه ... اما حالا دارم راحت تر زندگی می کنم و حتی راحت تر نفس می کشم . . .

اصلا" به همه ی آدمایی که احساس می کنن !! عاشقن می خوام پیشنهاد کنم که . . .

 

بابا بی خیال این چرندیات ! ! !  خودتو عشقه . . .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 0:8  توسط eli  | 

سلام ... ایندفه هم یه پست غمناک می ذارم

فقط گریه نکنیداااااااااااااا

اون روز که برای اولین بار اومد ... نخواستمش ... از اعماق وجودم دوستش نداشتم ... نمی خواستم باهاش باشم ... نمی خواستم اونو به عنوان یه دوست انتخاب کنم  ... آخه ...

اما بعد از یه مدت دلم یه تغییراتی کرد ... من که هیچ وقت عشق رو به هیچ کس پیشنهاد نمی کردم،حتی اونو رد هم می کردم ... عاشق شده بودم ... اونم عاشق کسی که هیچ وقت هیچ کس رو دوست نداشته ... هیچ وقت هیچ کس رو به خاطر دلش نخواسته ... همیشه هدفش از بودن با یه نفر هر چیزی بوده جز عشق ... اما این وسط یه حسی منو تشویق می کرد  ...  باید این اتفاق می افتاد تا من به این باور برسم که دیگه هیچ عشقی وجود نداره  که آدم بتونه به اون افتخار کنه و از حرارتش تب کنه ...

خلاصه اینکه عاشقش شدم اما هیچ وقت اینو نفهمید چون من مثه اون بلد نبودم تظاهر کنم

دائم دم از عشق و عاشقی می زد ... اما اون چیزی به اسم دل نداشت که بتونه عاشق شه!!!

خیلی زود گذشت اون روزا ... اون روزایی که من عاشق بودم ... اون روزایی که من به خاطر عشقم شعرای عاشقونه می گفتم ... اون روزایی که همه حسرت عشق من و اونو می خوردن ... اما حالا دیگه اون آدم حسود باید خیلی خوشحال باشه که من بدون اون موندم و اون بدون من ...

اما حالا می دونید چی شده ؟ ؟ ؟ دیگه پاکه پاکم از اون عشق مسخره ، اون دوستی احمقانه و اون صداقتی که پای یه آدم بی لیاقت گذاشته بودم ( رو حساب معرفت ) ... 

 

تو نمی دونی من چی کشیدم

وقتی که گفتی تو رو نمی خوام

باور ندارم که دیگه نیستی

حالا تو رفتی من اینجا تنهام

یه شوخی بود و یه قصه ی تلخ

وقتی که گفتی تو رو نمی خوام

خیال می کردم می خوای بترسم

شاید هنوزم باور نکردم

چشمای گریون،دستای خسته

دوری چشمات منو شکسته

رنگ اون چشمات،چشمای سیات

زنجیر دلت دستامو بسته       

شاید یه حسود چشممون زده

بگو کی ما رو تنهایی دیده

ولی می دونم تو آسمونم

قصه ی ما رو یکی شنیده

تو باور نکن هر کی بهت گفت

پیشت می مونم،پیشت می مونم

باور ندارم که دیگه نیستی

تا ته دنیا از تو می خونم

چشمای گریون،دستای خسته

دوری چشمات منو شکسته

دوری چشات،چشای سیات

زنجیر دلت دستامو بسته

شاید یه حسود چشممون زده

بگو کی ما رو تنهایی دیده

ولی می دونم تو آسمونم

قصه ی ما رو یکی شنیده

 

 گریه که نکردید؟؟؟

اما چقدر خوبه که حداقل اینجا می تونم خودم باشم و حرفایی رو که هیچ وقت به هیچ کس نمی زنم رو بیان کنم

اینبار هم باید برم ... اما اینبار برای یه مدت شاید طولانی تر 

تا یه پست دیگه        بای

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 23:32  توسط eli  | 

سلام . . .  بعد از مدتها

می چکد سمفونی شب

                   آرام

روی دلتنگی خاموش غروب.

مغرب

          از آتش افسرده ی روز

بی صدا می سوزد.

می برد نغمه ی دل تنگی را

                   باد جنوب

تا کند زمزمه بر بام هوا.

نیست حرفی بر لبانش

                   لیکن

مانده با خاموشیش مطلب ها.

می پرد موج زنان باز می آید به فرود

همچون آن سایه ی لغزان شبکور،

هی هی چوپان

                   از دور.

می خزد مار

          چون آن جاده ی پیچان چون مار.

در سراشیبی غوغا گر رود.

بی که از خیمه ی رازش به در آید

وه که می خواند

          جنگل

                   چه به شور !!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 1:11  توسط eli  | 

 

... تو پست قبلی خیلی ناراحت بودم ... یعنی از خیلی هم یه چیزی بیشتر ... دیگه کم مونده بود گیس وگیس کشی راه بیفته !!!

اما خب حالا یکم آتیشم سرد شده و می بینم که خیلی تند رفتم ...

البته اصلا" از گناه اون کم نمی شه فقط من ... واسه دل خودم و شخصیت والایی  که دارم بخشیدمش

اصلا" دل من هیچی ! ! ! اون خوش باشه ... با هر کی باشه . . . حتی اگه اون نفر دوست صمیمیم باشه . . . حتی اگه با نامردی ازم گرفته باشدش . . .

اصلا" ولش کن ! (چرا وارد جزییات می شم؟؟؟)

این شعرم فعلا" آخرین شعریه که گفتم  (بازم فقط واسه ی خود نامردش!!)

 

دلی داشتم که تا عاشق نبود

عاشق زندگی بود

عاشق دوست،رفیق

عاشق زیبایی بود

 

ولی اکنون که عاشق گشته است

کنج تنهایی خویش

دارد آرام ، آرام

دل از این دار فنا می گیرد

 

من غمم را ، غم جانسوزم را

با عبور دل از این دار فنا

خواهم برد

خواهم رفت

خواهم مرد ...

 

مرگی آرام در این گوشه ی تنهای خیال

مرگ آرام آمد،بی صدا کنج دلم جای گرفت

چه کسی اندیشید ، مرگ باید برود ؟ ؟

مرگ آرام ز جایش برخاست

 

باز تنها ماندم

باز تنهایم و لبریز از عشق

می کند با خود نجوا ، این دل

" من همین عاشق تنهایم و بس ! ! "

         

          باور کن . . .

 

این دفه هم اومدم و آپیدم  . . . یه چیز مهم هم بگم و برم

برای یه مدت طولانی نمیام NET 

از این بابت اصلا" خوشحال نیستم

برای همتون آرزوی موفقیت و شادکامی دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 0:4  توسط eli  | 

هوا تاریکه...خیلی تاریک...کنار پنجره ایستادم،منتظر شعرم اما ... از خاطرات گذشته یادم میاد ...

می خوام بنویسم،نوشتنو دوس دارم،تکرار اون خاطراتو دوس دارم ... اما ... اما ...

اه،کاغذو مچاله می کنم ... دیگه دلم نمی خواد تکرارش کنم،دیگه تا حالا هر چقدر تکرارش کردم بسه ... دیگه بسه

 

دل را،می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه ی امید محال

می برم زنده به گورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

 

دیگه شعر هم باهام قهره ... دیگه نمی خوام شعر بگم ... دیگه دوستش ندارم... نه اونو نه شعرم رو ... دیگه نه شعرو می تونم تحمل کنم ... نه عاشقی رو ...

دیگه بسه...

خسته شدم از عشق ... از هوس ... از عطش دیدارش حالم بهم می خوره ... از لذت هم صحبتی باهاش بیزارم ... دوستش ندارم ... ازش بدم میاد...

امروز دیدمش بعد از مدتها ... بعد از حدود 5 ماه،قیافه اش تغییر کرده ، تیریپش هم همین طور ... اما خودش ... خودش اصلا" عوض نشده بود،مثه همون وقتا دروغ می گفت ... بازم دروغ می گه ... هنوزم لحنش مسخره اس ... هنوزم نمی تونه خوب ادعای عاشقی کنه ... هنوزم بلد نیست ادای آدمای احساساتی رو در بیاره ...

از دروغ بدم میاد ... از آدمای دروغگو هم بدم میاد ... از اون هم بدم میاد،چون دروغ می گه ...

اما اون دروغ گفتنو دوس داره ، چون حقیقتش قشنگ نیست ،،، چون آدم پست و کوچیکیه!!!     ..........     چون ازش بدم میاد

 

قایقی دور گشته از ساحل

قایقی دیگر آمده از سفر

باز هم ماسه های سرد کنار

دامن موج ها کشند به سر

سایه ای محو سایه ای بی رنگ

ز من افکنده ماه بر شن ها

گویی این سایه نقش روح من است

که شده زرد و زار از غم ها

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 0:11  توسط eli  | 

یادته که اون روزا توی اون شلوغیا

دل دادیم به همدیگه مثه همه ی جوونا

 

اولش خوب شروع شد،مثه توی قصه ها

یه شاهزاده ی مهربون،سوار بر اسب رویاها

 

اومد و کردش نشون دختر رو

دور از چشم مردم بی سروپا

 

راستشو بخواین اونا عاشق همدیگه بودن

غافل از اون همه نیرنگ و ریا

 

زندگیشون عالی بود

عشقشونم پاک و زلال،مثه آب چشمه ها

...

...

...

تا اینکه یه روز یه جادوگر پیر

با 1000جور حقه و بلا

 

اومد و رفتش تو جلد شاه پسر

تا دلش رو بکنه اسیر اون دیو سیا

 

جادوگر این کارا رو شبونه کرد

صبح زود هم رفتش خیلی بی صدا

 

دختره صبح پا شد از خواب به خیال همیشه

غلتی زد رو تخت،می خواست کنه عشقشو نیگا

 

اما اون چیزی رو که دلش می خواست دیگه ندید

هیچ وقت،این موقع صبح،جای اون خالی نبوده تا حالا

 

از جاش پرید و دوید طرف در اتاق

رفت بیرون و سرک کشید به همه جا

 

هوا تاریک شده بود که رفت خونه

آخه هیچ نشونه ای نبود از عشق لون 2 تا

 

دختره قصه می خورد و اشک می ریخت

گاهی با خودش می گفت:"چرا سرم اومد این بلا؟؟"

...

...

...

کاشکی که یه بار دیگه،پسره می رفت می دید

عشق اون چطور داره سر می کنه با غصه ها

 

اما ای کاش تا دیر نشده بر می گشت

آخه مدتهاست که داره می گذره از اون روزا

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 0:39  توسط eli  | 

گفتی که:

          "چو خورشید،زنم سوی تو پر،

           چو ماه،شبی می کشم از پنجره سر"

اندوه،که خورشید شدی

                   تنگ غروب

افسوس،که مهتاب شدی وقت سحر!

                                                  

وکسی گفت بهار است

                 ومن با شبنم،روی یک برگ گل یاس نوشتم:

     "ای کاش این بهاری که همه می گویند

                             بی خبر می آمد

          شاید آن وقت ز شوقش

                                   همه گل می دادیم."

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 18:30  توسط eli  | 

نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه ی سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستیم خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام می کشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب می شود.

 

 

من صفای عشق می خواهم از او

تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی می خواهد از من آتشین

تا بسوزاند در او تشویش را

او به من می گوید ای آغوش گرم

مست نازم کن که من دیوانه ام

من به او می گویم ای نا آشنا

بگذر از من،من تو را بیگانه ام

آه از این دل،آه از این جام امید

عاقبت بشکست و کس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بیگانه ای

ای دریغا،کس به آوازش نخواند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 0:16  توسط eli  | 

"تقصیر او نبود"

آمد سلام گفت و به چشمم نگاه کرد

یعنی به خاطر هیجانش گناه کرد

تا آن زمان تمام خیالم سپید بود

او آمد و تمام دلم را سیاه کرد

تنها دلیل عشق من واو نگاه بود

با این فریب قلب مرا سر به راه کرد

راهی برای رد شدن از این مسیر نیست

تقصیر او نبود، دلم اشتباه کرد

 

آره،دلم اشتباه کرد...

شاید اگه دلم این اشتباه رو نمی کرد،هیچ وقت این وبلاگ رو نمی ساختم...شاید هیچ وقت این شعرا حتی به چشمم نمی خورد...شاید اگه 2 سال پیش اون نیومده بود،یا اگه من اون لحظه اون جا نبودم...نمی دونم،یعنی هیشکی نمی دونه که الان من به جای نوشتن این وبلاگ چی کار می کردم...شاید یه راه بهتر پیدا می کردم که با دوستای خوبی مثه شماها آشنا بشم(حد اقل بهتر از وبلاگ نویسی!!!)

 دوباره سلام (ببخشید دیر سلام کردم... خواستم غافلگیر شید!!)

ایندفه فقط به خاطر میدیا جونم اومدم و آپیدم،امیدوارم خوشش بیاد از شعرم،که البته این رو با نظراش بهم می گه ...

البته اینم بگم...من مثه میدیای عزیز و خوشبخت جون و خیلی های دیگه نمی تونم،یعنی بلد نستم رمانتیک بازی در بیارم و متنای ادبی بنویسم (یعنی خیلی بی ادبم)!!(بازم یعنی ادبیاتم ضعیفه!) و اون چیزایی رو که می خوام بگم با بی ادبی تمام می گم ...

البته اینم بگم که هیشکی نمی تونه از شعرام ایراد بگیره!!!چون همشون عالین...مخصوصا" اونایی رو که خودم با بدبختی سرودم :  فقط واسه عشقم  با تو شبهای من پر ستار ه          بی تو مهتاب من سو نداره                                                     بی تو بودن برایم،ای عمرم             کاشکی یک روزی پایان بگیره

 

دل هیشکی مثل من غربت

اینجا رو نداره

دیگه حرفای علاقه، همه

مردن تو دلم

مثه گنجشکای بی لونه و

بی جای محله

دیگه هیچ جا تو درختا

جای من نیست که برم

 

    عشق را مجالی نیست

          حتی آنقدر که بگوید

                برای چه دوستت می دارد...

خوب دیگه اینبار رو هم به خاطر دوست گلم (اگه اشکالی براش نداشته باشه که اینجوری خطابش کنم) میدیا جون اومدم و آپیدم و یکم مثه همیشه و طبق عادت زیاد حرف زدم و البته به خاطر اینکه اکانتم محدوده و الاناس که با اجازتون  dc شم، دیگه حرفی ندارم ... امیدوارم خوش باشید

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 11:35  توسط eli  | 

روزهای سختیه...

شاید خیلی سخت...بعد از 2 سال تازه یادم اومده که اشتباه بزرگی کردم

تازه یادم اومده که باید فراموشش کنم

هر چند ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است .. ولی حالا یکم دیر شده

 

دهانت را می بویند

مبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت را می بویند

و عشق را

کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند

:::::::::::::::::::::::::::::::::::

عجب صبری خدا دارد،اگر من جای او بودم

به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم

:::::::::::::::::::::::::::::::::::

دل تنها و غریبم

داره این گوشه می میره

اما حتی وقت مردن باز سراغتو می گیره

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 0:18  توسط eli  | 

الآن ساعت از نیمه شب گذشته و بد جور بی خوابی زده به سرم،گفتم بیام رو خط شایدیکم حال و هوام عوض شه و فکر و خیال راحتم بذاره...

یه نیم ساعتی هس که فکرم مشغولشه و ولم نمی کنه

همین چند min پیش داشتم بهش فکر می کردم که یادم اومد از اون روزی که برای اولین بار اسمش رو بهم گفت -- یهو یه حس خاص بهم دست داد – حدود یک سال و نیم پیش بود،داشتیم یه جای خلوت با هم صحبت می کردیم (البته صحبت که نه،دعواهای قبل از دوستی) که حرفامون رفت طرف اسم و فامیل و این جور چیزا!!! (حالا هر چند آمارم رو از خودم بهتر داشت) بهم گفت اسمش "فرهاده" وبعد تو چشای من نگاه کرد و گفت:"شیرینم رو هم پیدا کردم."

اون روز مسخره اش کردم و بهش خندیدم و بهش گفتم که اصلا" حرفش با نمک نبوده ... می دونم خیلی براش ضد حال بود،ولی دیگه تقریبا"به این جور کارای من عادت کرده بود و می دونست که نباید عکس العمل بدی نشون بده،چون دودش تو چشم خودش می رفت

بعد یادم اومد از اون روزی که داشت باهام در مورد "غیرت"و این جور چیزا صحبت می کرد

اون روز قرار بود همدیگر روساعت 8 توی کافی شاپ... ببینیم و من ساعت 8:30 رسیدم اونجا،که البته از این تاخیر هیچ قصدی نداشتم،اما اون که اون روز خیلی جدی شده بود (برای اولین بار) از دیر رسیدنم خیلی ناراحت شد و من هم که همیشه دنبال فرصت بودم تا اذیتش کنم اون لحظه رو بهترین موقعیت دیدم برای این کار; به خاطر همین وقتی ازم پرسید تا حالا کجا بودم،خیلی خونسرد جواب دادم و گفتم:"چه فرقی میکنه؟یه جایی تو خیابونا!" به جرات می تونم بگم از شدت عصبانیت دیگه نمی خواست ریختم رو ببینه.. اما بازم مثل همیشه با همون لحن مسخره اش گفت دیگه نمی خواد که من اون موقع شب توی خیابون باشم(البته بدون اون!!) می گفت شاهرود این موقع شب برای یه دختر امن نیست ...و اگه یه موقع منو با کس دیگه ای ببینه خیلی بد می شه و طرف رو می کشدش...

بعد واسه اینکه جو عوض شه نیشش رو باز کرد و با خنده گفت:"حالا نه اینکه منم تعصبی.!.!"

 

الآن 45min می شه که دارم این چرت و پرتا رو می نویسم،آخه یکی نیس بهم بگه خاطرات تو به چه درد بقیه می خوره؟؟!!

اما خب چی کار کنم اگه بشه تا پس فردا صبح که سهله،تا 6 ماهه دیگه هم از این جور چیزا براتون تعریف می کنم.

 

حالا شما بگید:

 

برم تو کار شعرای عاشقونه یا خاطرات به درد نخور اون روزای تلف شده از زندگی ای که یه وقتایی به زور تجدید همین خاطرات گذره؟؟

 

حالا فعلا" این شعرو هم که داغ داغ داغ اومده رو داشته باشید تا بعد:

 

یادته شبایی که به مهتاب قسم می خوردی

که برام تا همیشه می مونی و دلمو می بردی؟

 

یادته با همدیگه چه پیمانی بستیم

کاشکی یادت می اومد که به هم دل بستیم

 

یادته قرارای یواشکی چه جوری جور می شدن

اشکمون در می اومد موقع جدا شدن

 

یادته می گفتی که:"هر چی خوبیه تویی"

دلت می خواست بهت بگم:آره تو هم همین طوری

 

یادته می گفتی که بی خیال زندگی باشیم

تا هیچی باعث نشه از همدیگه جدا بشیم

 

یادته بد جوری عاشقت شدم

گفتی:تا همیشه پیشت می مونم،آخه مبتلات شدم

 

همه اینها رو بیار به خاطرت

تا بعدش بهت بگم; اون روز اون چشا،چی کار کرد با دلت

 

آره اون روزو می گم که یه دختر حسود

واسه خاطر خودش،دل تو رو ازم ربود

 

آره اون روز اون چشا،کارای خودش رو کرد

عشقمون رو چشم زد و ما رو بی همدیگه کرد

 

اما تو خیلی بی تفاوت به نگاه عاشقم

رفتی و شکوندی و ارزون فروختی این دلم

 

حالا تنهام اما همین تنهایی هم

به خدا می ارزه به سالهای با تو بودنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 0:51  توسط eli  | 

بی تو من هیچی نمی خوام

از این عمری که دو روزه

نرو تا غم واسه قلبم

پیرهن عزا بدوزه

                     :::::::::::::::::::::::::::

هنوز تو قصه های من رنگ و ریا جا نداره

دروغ نمی گن آدما دشمنی معنی نداره

هنوز تو قصه های من هیچ کسی تنها نمی شه

کسی به جرم عاشقی خسته و تنها نمی شه

هنوز توی دنیای من هر آدمی یه عالمه

گل رو نمی فروشن به هم گل مثه قلب آدمه

                          :::::::::::::::::::::::::::

چه رویاها که پاره نشد!

و چه نزذیک ها که دور نرفت!

و من بر رشته ی صدایی ره سپردم

که پایانش در تو بود

آمدم تا تو را بویم

وتو زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی

به پاس آن همه راهی که آمدم...

                ::::::::::::::::::::::::::::

به پیش روی من تا چشم یاری می کند،دریاست

چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست

در این ساحل که من افتاده ام خاموش

غمم دریا،دلم تنهاست

وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست!

خروش موج با من می کند نجوا...

"که هر که دل به دریا زد،رهایی یافت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 0:12  توسط eli  | 

سلام به دوستای گلم

سلام به عاشقایی مثه خودم که عشقشون شبیه یه چیزی مثه تنفر شده(حالا یا با شکست خوردن یا به خاطر بی لیاقتی طرفشون...)

مرسی که تو این مدت بهم لطف کردین و باهام همدردی کردین

البته اینو بگم که من شکست نخوردم،فقط ترجیح دادم که تمومش کنم،چون لیاقتشو نداشت ... اینو جدی می گم خیلی بی لیاقت بود.

اما تجربه ی خوبی بود...حد اقل عشق رو هم تجربه کردم و فهمیدم که آدم تو این دنیا باید "سنگ"باشه تا بتونه دووم بیاره(مثه حالای من) چون حالا اگه طرفم خدای احساس هم که باشه ،،، ذره ای در من تغییری ایجاد نمی شه...

راستی یه چیزه دیگه...

من از اون آدمایی نیستم که تا عاشق شدن،تارک الدنیا شم،یا اینکه به خاطر شکست دست از دنیا بکشم و خودکشی کنم و از این جور کارا که بعضیا بعد از شکست خوردن انجام می دن...

 

اما کاری که من بعد از دست کشیدن از عشقم کردم:

جاتون خالی اون روز خوب خوب بودم،یعنی اینقدر خوب که با دوستام برنامه ی بیرون جور کردیم و با هم زدیم رفتیم بیرون...اما روز بعدش کلی ریختم به هم و گریه و زاری و التماس به درگاه خدا که چی؟؟عشق من برگرده .... عشق من برگرده!!

اما بعد از،نمی دونم 3 روز شد یا نه که عشق و عاشقی به کل یادم رفت.

 

بعد این شعرو خودم تنهایی گفتم:

 

دیگه تو رو دوستت ندارم به خدا

جاتم دادم به بقیه ی آدما

آدمایی که هر کدوم از تو و امثال تو مهربون ترن

آدمایی که هر کدوم مثل یه واژه می مونن

آدمایی که می شه بود عاشقشون

آدمایی که می مونن تو ذهنمون

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 22:23  توسط eli  | 

تنها،اگر دمی ...

                   کوتاه آیم از

 تکرار این پیش پا افتاده ترین سخن که

                                    "دوستت می دارم"

چون تندیسی بی ثبات بر پایه های ماسه

                                     به خاک در می غلتی

و پیش از آنکه لطمه ی درد،در هم ات شکند

                                    به سکوت می پیوندی

                  ::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

 

ما عاشقیم عاشق

تنهایی تلخ شبونه

عاشقیم ما عاشق

اشکای گرم عاشقونه

                ::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

شادم که در شرار تو می سوزم

شادم که در خیال تو می گریم

شاد که بعد وصال تو باز این سان

در عشق بی زوال تو می گریم

                 ::::::::::::::::::::::::::::::::

وقتی محبت میون صحن دلا غریبه

ساده ترین نتیجه ی عاشق شدن فریبه

وقتی ستاره میون آسمون خدا نیست

دیگه سوال پیش نمیاد ماه چرا با وفا نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 22:25  توسط eli  | 

 

...بی سرانجام

               توی فکر آسمونه که بباره

بلکه تو قطره ی بارون

بتونه اشک خدا رو هم ببینه

نمی دونه حتی اشکم دیگه فایده ای نداره...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 9:54  توسط eli  | 

عاشقی مثل همین پلک زدن حق من است

و مرا جز خود من کیست که باور دارد

با خودم حرف زدن عادت من جرم من است

با زبانی که همین پنجره باور دارد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 22:41  توسط eli  | 

دوباره سلام

امروز براتون یه اتفاق واقعی که قبلا"ها برامون ()افتاده بود رو در قالب یکی از شعرهای استاد"فریدون مشیری"آوردم که بخونید و یکم بخندیدو شاید خودتون رو جای ما بذارید و...

 

 

بی تو مهتاب شبی،باز ازجلوی"آراد"گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

اما فکر نکن به یادت بودم

کار نداشتم،ول می گشتم

 

یادم آمد که شبی با هم از 22بهمن گذشتیم

دویدیم(از ترس آشنا ماشناها!!)و از آن شلوغی نا خواسته گذشتیم

ساعتی چند در کافی شاپی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشمای هیزت

من همه محو تماشای موهای سیخت

 

یادم آمد تو به من گفتی...

نرو طرف خیابون اصلی،"اِلِگ"بهمون گیر می ده

لحظه ای چند بر "عمو اِلِگ"نظر کن!!

آخه "اِلِگ"آینه ی عشقای خیابانی است

تو که امروز نگران کتک بابایی

باش فردا که تنت پر از کبودی است

تا فراموش کنی دیگه از این کارا نکنی

 

با تو گفتم:پارتی من کلفت است

به من کسی گیر نمی ده

تو به فکر خودت باش

با من گفتی:چه عشق دو طرفه ای(هاهاها...)

 

روز اول که دل تو به تمنای من پر زد

چو "سیریش"خود را به من چسباندی

من به تو بدوبی راه گفتم،تو نه رمیدی،نه گسستی

باز گفتم که من کجا و تو کجا!!؟؟

تا به تور تو در افتم،همه جا گشتی و گشتی

 

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نه گسستم، نه رمیدم

رفت در ظلمت غم،آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دکر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از”آراد" گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از جلوی"آراد"گذشتم؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 1:24  توسط eli  | 

 

مستی اولین پیمانه ی شراب،مستی سخت و سرگیجه آوری است

و افتادن کسی که هرگز نیافتاده است،سخت تر

و افتادن در راه عشق،سخت ترین افتادن هاست!!

 

 

 

آنکه با تو می زند صدای مهر

جز به فکر غارت دل تو نیست

گر چراغ روشنی به راه توست

چشم گرگ جاودان گرسنه ای است

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 1:14  توسط eli  | 

آنکه می گوید دوستت دارد

خنیا گر غمگینی است

که آوازش را از دست داده است

هزار کاکلی شاد

در چشمان توست

هزار قناری خاموش

در گلوی من

آنکه می گوید دوستت دارد

دل اندوهگین شبی است

که مهتابش را می جوید

هزار آفتاب خندان در خرام توست

هزار ستاره ی گریان در تمنای من

عشق را

ای کاش زبان سخن بود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 22:23  توسط eli  | 

سلام

این اولین پست منه...

امروز2/5/86،برای من یه روز به یاد موندنیه ... چون درست 2 سال پیش مثه امروز،برای اولین بار نگاهمون به هم افتاد و اولین حرفا بینمون زده شد...

خیلی روز خوبی بود،خیلی خوب...!(البته بود!!)

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 15:27  توسط eli  |